ما هم شكست خاطر و ديوانه بوده ايم
ما هم اسيره طره جانانه بوده ايم
ما هم به روزگار جواني ز شور عشق
روزي نديم بلبل و پروانه بوده ايم
بر كام خشك ما به حقارت نظر مكن
ما هم رفيق ساقر و پيمانه بوده ايم
اونا كه تو زند يگشون قصه هاي خوب چه د يد ند
تو قمار زند گاني همه جور بازي رو د يد ن
اونا كه تو خلوت شب شعراي حافظ و خوند ن
همه راه و رفتن اما بر سر دو راهي موند ن
بهشون بگين كه اين جا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته
بهشون بگين كه قصه اش مثل شاهنامه درازه
كي بود و كجا رسيده چه جوري بايد بسازه
حالا قصه ها شو مستا توي مي خونه ها مي گن
اما اون هميشه مستو توي اون جا راه نمي د ن
بهشون بگين كه اين جا يه نفر هميشه مسته
يه نفر هميشه تنها سر اين كوچه نشسته